شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

نمی گویم برایت شعر، آن جوری که می خواهی

نمی بینی در این آیینه منظوری که می خواهی

 

 خودم فرهادم اما حیف! شیرین نیستی، تلخی

  نمک دارم! ولی این نیست آن شوری که می خواهی

 

 پَری ها سهم ماهیگیر بدبخت اند و شرمنده

 نمی اندازدت تقدیر در توری که می خواهی

 

 به هر تاکی رسیدی مست بودی و نفهمیدی

 که پشت پیچ و خم ها مانده انگوری که می خواهی

 

 چه مردانی که با یک جذبه ی خود کشته ای اما

 نمی بینی سرِ این دار، منصوری که می خواهی

 

 کسی دیگر نمانده، تکیه گاه آخرت هستم

 نمی خواهی مرا این بار مجبوری که می خواهی

 

 دوباره کوله بارِ بسته یعنی می روی، باشد

 دلم را پس بده آن وقت هر گوری که می خواهی...

 

 

مهدی فرجی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:50 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

به جز غم تو که با جان من همآغوشست

مرا صدای تو هر صبح و شام در گوشست

 

چراغ خانه ی چشم منی نمی دانی

که بی تو چشم من و صحن خانه خاموشست

 

قسم به زلف سیاهت چنان پریشانم

که هر چه غیر تو از خاطرم فراموشست

 

ز چشمم ای گل مهتاب خفته در پس ابر

چو ماه رفتی و شبهای من سیه پوشست

 

هزار شکر که گر غایبی ز دیده ی ما

غم فراق تو با اشک من همآغوشست

 

پرنده یی که غزلخوان باغ بود پرید

کنون ز داغ غمش باغ سینه گلجوشست

 

 

مهدی سهیلی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:49 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

 

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

 

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

 

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

 

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

 

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

 

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

 

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

 

 

رهی معیری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:48 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟ 

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟ 

 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌ 

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ 

 

 

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود 

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟ 

 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ! 

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟ 

 

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین 

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ 

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌ 

گریه کن پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه کار؟ 

 

 

مهدی فرجی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:47 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد

غضب آلود به او غیظی کرد

این وسط من بودم

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام

هر دو را بغض ربود

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت

او یقیناً پی معشوق خودش می آید

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود

مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

 

جواد نوروزی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:46 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

با زمزمه ای زعشق لبریز شدی

تو نیز شهید خشم چنگیز شدی

 

در برکه ای از نور فرو رفتی، آه!

خورشید نبودی، گلم، آن نیز شدی

 

 

سیروس اسدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:45 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

 

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

 

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

 

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

 

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

 

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

 

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

 

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

 

 

حافظ


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 4:57 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذری

با دلم گفت نگاهت : نگران می گذری

 

خبرت هست که دل از تو بریدم زین روی

دیده می بندی و چو بی خبران می گذری

 

گاه بشکفته چو گلهای چمن می آیی

روزی آشفته چو شوریده سران می گذری

 

ما نظر از تو گرفتیم چه رفته است تو را

که به ناز از بر صاحب نظران می گذری

 

بگذر از من که ندارم سر دیدار تو را

چه غمی دارم اگر با دگران می گذری

 

ای بسا ماه رخان را که در آغوش گرفت

خاک راهی که عروسانه بر آن میگذری

 

ناز مفروش و از این کوچه خرامان مگذر

که به خواری ز جهان گذران می گذری

 

تو هم ای یار چو آن قوم که در خاک شدند

روزی از کارگه کوزه گران می گذری

 

 

مهدی سهیلی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 4:56 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد  

مرد اگر عاشق شود، دشوار خوابش می برد

 

می شمارد لحظه ها را ؛ گاه اما جای او

ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

 

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش

عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

 

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ

در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد

 

رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه

ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد

 

دردناک است اینکه می‌گویم ولی هنگام جنگ

شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد

 

بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است

مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد

 

تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب

پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد

 

من کی ام !؟ خودکار دست شاعر دیوانه ای !

تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد

 

یا کسی که جان به در برده ست از خشم زمین

در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد

 

در کنارت تازه فهمیدم چرا درنیمه شب

رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد

 

سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب

سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد

 

یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی

لای انگشتان او سیگار خوابش می برد

 

من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام

اینکه موج از شدت انکار خوابش می‌برد

 

وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج

می پرد از خواب تا هر بار خوابش می برد

 

من در آغوش تو ؛ گویی در کنار مادرش

کودکی با گونه ی تبدار خوابش می‌برد

 

((دوستت دارم )) که آمد بر زبان خوابم گرفت

متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد

 

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است

عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد

 

 

اصغر عظیمی مهر


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 4:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

به دنبالت ندیدی سایه‌ی مردی پشیمان را؟

کسی که می‌شناسد لهجه‌ی سنگین باران را؟

 

پس از تو زردی‌ام را سیلی هر دست قرمز کرد

چه ارزان می‌فروشم سیب‌های سرخ لبنان را!...

 

دلم دریاست بی تو کوسه‌ها در من کمین کردند

کشانده بوی خون این وحشیان تیز دندان را

 

پس از تو عطر لاهیجانی صد قوری چینی

پس از تو چای مهمان کرده‌ام هر حجله شیطان را

 

بیا و فرض کن پیراهنت را باد با خود برد

که رسوا کرد یوسف شهر کنعان را ... تو تهران را

 

دوسیبی پرتقالی طعم لیمو می‌‌دهی گاهی

بیا و چاق کن با طعم تنباکویی‌ات جان را

 

 

شیما شاهسواران احمدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 12:11 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:479252

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396